تبليغاتX
صــــــــــداقت


صــــــــــداقت

سلامي دوباره به دوستاي مهربونم
اميدوارم هر جايي كه هستيد در پناه خداي بزرگ موفق و سربلند باشيد،خيلي دلم براتون تنگ شده مخصوصا گل لاله و صفورا جونم خيلي دلم ميخواد بيام پيش شما اما فرصت نميشه باور كنيد هر وقت از جلوي سازمان رد ميشم به ياد شمام مخصوصا پنجره ي اتاق صفورا جون ميافتم.ميام پيشتون فقط يه خورده سرم خلوت بشه ...از نظرات گلتونم ممنونم


ادامه مطلب
نوشته شده در نهم بهمن 1388ساعت 0:49 توسط شادی| |

اي شه لب تشنگان بي اختيارم ياحسين 

 صبر و طاقت دادم از كف بيقرارم ياحسين

***
    كوترا لشكر علمداري من ننك است وعار       

        لشكر نابوده را من پاسدارم زينهار         

 ***
  تابكي در خيمه بنشينم پريشان اشكبار   

  سير از اين عمر و از اين روزگارم يا حسين

***
    يك طرف غلطان به خون افتاده ياران برتراب     

 يك طرف از آه طفلان تو هستم دلكباب

***
از خجالت آب گرديدم برادر بهر آب      

بيش از اين غصه من طاقت ندارم يا حسين

***
              اذن ميدانم بفرما تا نهم پا در ركاب         

      سوي اعدا رو نهم مانند  بابم بوتراب


     تا كنم دفع شرارت زين گروه بي حساب     

     از براي تشنه كامان آب آرم يا حسين

***
    اذن جنگم ده شها تا زين سپاه بي شمار     

 تا بر آرم از گروه كوفي و شامي دمار

***
   خون يارانت طلب سازم ز قوم مور و مار    

 من علي المرتضي را يادگارم يا حسين

***
     اذن فرما خون ياران تو بستانم تمام       

 بر كشم از اين سپاه بي حد و مر انتقام

***
يا دهم سر يا ستانم سر از اين قوم لئام

نيست ديگر صبر و آرام و قرارم يا حسين

***
  آب مهر مادرت زهراست در شط موج زن 

 ديو ودد نوشند زا و تو تشنه و سر زنده من

***
 كودكانت در حرم عطشان سر و بر سينه زن 

 واي بر خود نام سقاي گذارم يا حسين

***
   اصغر اندر گاهواره گشته مدهوش از عطش

   اذن جنگم ده شها بين اضطرارم يا حسين

***
      يا زعباس اين علم اين نام سقاي بگير        

 يا به ميدان رخصتم فرما امير بي نظير

***

نوشته شده در بیست و ششم دی 1388ساعت 19:1 توسط شادی| |

سلام

اول سلام به دوستاي مجازي

بعدم يه سلام گرم به دوستاي صميمي خودم سپيده جون و صدف جون

داشتم پروژه شبكه رو تكميل مي كردم ، گفتم بيام يه خاطره از رويدادهاي اخير بنويسم.

اين خاطره ها رو مي نويسم تا بعدها كه خوندمش به ياد اونها ديگه هيچ وقت اون اشتباهات رو انجام ندم.

اين خاطره يكي از خاطره هاي زيباي دوران د انشجويي منه .....البته بهتره كه بگم ماست(من و سپيده و صدف)

ديروز اتفاقي براي ما افتاد كه خيلي منو ناراحت كرد....جريان از اين قرار بود...!

                                                                 


ادامه مطلب
نوشته شده در یازدهم دی 1388ساعت 0:13 توسط شادی| |

 

به اشك اگر وضو سازي
و به امام عشق اقتدا كني،
شهادت نمي دهي ، شهادت مي گيري...
و سلام را در بهشت خواهي داد:
اسلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته...

نوشته شده در دوم دی 1388ساعت 20:7 توسط شادی| |

خش خش برگ های پاییزی آرامم می کند
                   
تنهای تنها راه می روم  تا شاید برسم به نا کجا آباد...
 
دست افشان برگ های زرد چه غوغا می کند

 شاخه های عریان درختان هم شعر پاییز می سرآیند...

چشم هایم را می بندم و درختان و خاک و برگ ها را شاهد می گیرم

  در عالم خیال تو را می بینم که بالای ابرها برایم دست تکان می دهی و

پرندگانی را که بی پروا روی درختان عریان نشسته اند و پاییز را زمزمه می کنند..!

و این هم می گذرد...
 

نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 5:8 توسط شادی| |

سلام به معبود بي همتا

سلام به يگانه خالق هستي

آمده ام تا در پيشگاهت با تمام وجودم تشکر کنم

ممنونم ازآنکه هنوز ميتوانم دوست بدارم بدون آنکه دوستم داشته باشند

ممنونم از آنکه هنوز ميتوانم عاشق باشم بدون آنکه عاشقم باشند

ممنونم از آنکه هنوز ميتوانم ببخشم بدون آنکه بخشيده شوم

ممنونم از آنکه هنوز ميتوانم دستي را بگيرم بدون آنکه دستي به سويم دراز شود

ممنونم از آنکه هنوز ميتوانم لبخندم را هديه بدهم در حاليکه وجودم آکنده از بغض است

ممنونم از آنکه هنوزميتوانم  دلي را شاد کنم  در حاليکه دلم  ناشاد است

ممنونم از آنکه هنوز ميتوانم باور کنم  در حاليکه  دروغ در کنارم خانه کرده

خداي مهربانم ممنونم از اينکه با ياريت مرا اينگونه نگاه داشته اي مهربانا هميشه به تو نيازمندم

 

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت 23:25 توسط شادی| |


هميشه کسايي بودن که بهم مي گفتن چرا تو عشق نداري؟هميشه بودن کسايي که که بهم بگن عشق يعني زندگي ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي

ولي .......

بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه......

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن ...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي

بهم نگفتن ممکنه يه روز بزاره بره ...

بهم نگفتن تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا مي ره......

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ....

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 17:20 توسط شادی| |

خوشا به حال دلهاي پاک و زلال که آئينه چشمه بوده و همانند دريا با امواج خود،آلودگيها و ناپاکيها را شسته و در اعماق و درون خود بستر صرفي از در مي باشند....
و خوشا به حال کسانيکه به خدا نزديک شده و خدا به آنها نزديک مي شود....
"خدا مي فرمايد:آرام باشيد و بدانيد که من خدا هستم و نگاهبان شما.....صميمانه،به خدا اعتماد کن،به هر راهي که مي روي او را در نظر آور تا او راه را برايت روشن و آشکار و راست کند.....
هرگز به اشراف و قدرت خود اتکا نکن...
هرگز خود را با اين جهان فاني تطبيق نده...
بگذار زبانت درمان باشد،نه برنده به تيزي شمشير....
تا او را داري نگران امروز فردا مباش ،که فردا نگرانيهاي خود را دارد،پس لزومي ندارد هر روز بر مشکلاتت بيفزايي....
با شادي ديگران شادي کن و با گريه آنها زاري.....
حيات جسم در آرامش قلب است و ناآرامي و بيقراري آن در حسد که چون سرطان در مغز و روح و استخوان.....
پس با ديگران چنان رفتار کن که مايلي با تو کنند....
تا ميتواني ببخش و ببخش و ببخش که بخشودي شوي....
هرگز در مقابل زشتي،زشتي مکن و دربدي،بدي....
با ديگران در صلح و آرامش زندگي کن،بدان که پاسخ نرم تو،خشم رامي زدايد و ايجاد صلح و آرامش مي کند.
بدان که اگر قدرتمندترين فرد باشي و بر همه اسرار و دانشها واقف ولي تهي از عشق ...هيچ نيستي!!!!
بحريست بحر عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز انکه جان بسپارند چاره نيست...
براي شاد شدن و شاد بودن و بر غمها تسلط داشتن،بايد خدا را با تمام قلب، با تمام روح و ذهنت دوست بداري،اوست شادي آفرين در روح و وجودمان و اوست برطرف کننده غمها و اندوههايمان،با بخشيدن مهر و محبت و لطف بي کرانش...
شادي در عشق است و عشق مهربان،عشق خودخواه و متکبر و حسود و خشن نيست....
کج خلق و زود رنج نيست...
از پستي و شيطنت شاد نميشود،بلکه سرشار از صداقت است و از حقيقت شاد مي شود.....
صبور است و همه چيز را تحمل ميکند...
صادق است و همه چيز را باور مي کند...
به همه چيز اميدوار است...
همه چيز را تحسين مي کند،چرا که حسود نيست...
عشق هرگز پايان نمي پذيرد...
پس،بياييد،عاشق بوده و عاشق بمانيم،تا شاد بوده و با شادي ديگران نيز شادي کنيم...
نوشته شده در هشتم مرداد 1388ساعت 15:28 توسط شادی| |

سلام

سلامی به گرمی دستای دوستای مهربونم
ببخشید که این مدت نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم واقعا سرم شلوغ بود ...موقع امتحانات بود و درس خوندن خیلی روزای سختی بود ولی به سلامتی سپری شد و تونستم قبول شم باور نمی کنید هنوزم خستگیش تو تنمه و الان بازم خوابم میاد
البته قول میدم اگه خدا جون بخواد بهتون زود به زود سر بزنم چون تو ترم تابستونی زیاد تو کارگاه هستم
تواین مدت ، نبود یکی از دوستا خیلی منو ناراحت کرده امیدوارم اگه نوشته هامو میخونه متوجه منظورم بشه
و بدونه تا آخر عمرم هرگز فراموشش نمیکنم و براش بهترین ها را آرزو میکنم و شعری رو که در پایان میگم برای اون نوشتم.......
از این موضوع بگذریم این روزا چقدر زود میگذره....4 مرداد تولد یکی از بهترین و بهترترین دوست گل و نازنینمه...اسمش سپیده است حدود 4 ساله که باهاش دوستم هنوزم که هنوزه خدا را شکر هیچ چیز مانع جدایی ما نشده
یه بوس  تقدیم سپیده جونم
از همین جا تولدش رو بهش تبریک میگم امیدوارم 120 ساله بشه و به آرزوش برسه...ان شااالله
البته ازش تشکر میکنم که به من خیلی خیلی محبت داره و امیدوارم به امید حق روزی برسه که بتونم محبتاشو جبران کنم
البته ناگفته نماند که (گل لاله و صفورا جون ) هم خیلی به من محبت دارند....
راستی از یه دوست بی معرفتم بگم که اصلا برام زنگ نمیزنه ..اونم موناست دیگه منو فراموش کرده
ولی من همیشه به یادشم و هرگز خوبی هاش یادم نمیره
تازه داشت یادم می رفت... مبعث پیامبر اسلام (ص) رو به همه شما دوستان عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم

و در پایان...

یه نصیحت: مواظب خودت باش
یه خواهش: اصلا عوض نشو
یک آرزو: فراموشم نکن
یه دروغ: دوست ندارم
یک حقیقت: دلم برات تنگ شده!!!  
 


نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:19 توسط شادی| |

 

اي كـــاش 

 کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت

 کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت

 کمي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

نوشته شده در یکم خرداد 1388ساعت 14:50 توسط شادی| |


Design By : Night Skin